به گزارش خبرنگار خبرگزاری حوزه از مشهد، آیتالله سید احمد علمالهدی، نماینده ولیفقیه در خراسان رضوی، در مراسم مقتلخوانی حضرت اباعبدالله الحسین(علیهالسلام) که در حرم مطهر رضوی برگزار شد، با تبیین فلسفه اشک و عزاداری بر سیدالشهدا(ع)، تأکید کرد که گریه بر امام حسین(ع) تنها یک ابراز احساسات نیست، بلکه مقدمهای برای حرکت در مسیر حق، تبعیت از مکتب عاشورا و تحقق اهداف نهضت حسینی در زندگی فردی و اجتماعی است.
متن کامل بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یا ابن رسولالله، السلام علی الحسین الذی سمحت نفسه بمهجته، السلام علی من أعطی الله فی سره و علی نیته، السلام علی شهید الشهداء، السلام علی مرملٍ بدما، السلام علی الشیب الخضیب، السلام علی الحدّ التریب، السلام علی البدن السلیب، السلام علی الثغر المقروع بالقضیب.
لعن الله الظالمین من الأولین و الآخرین، و رزقنا الله طلب ثارک مع الإمام المنصور المنتظر المهدی روحی و أرواح العالمین لتراب مقدمه الفداء.
فقد قال أبوعبدالله الحسین(علیهالسلام): «إنّ لکم فی أُسوةٍ حسنة».
روز عاشورای حسینی، ارزشمندترین عبادتها، زیارتها، توسلات و عرض ارادتهای ما امروز به ساحت مقدس سیدالشهدا(علیهالسلام)، توجه به مصائبی است که امروز در کربلا بر اباعبدالله(علیهالسلام) و اهلبیت ایشان وارد شد.
امروز برادران و خواهران، با یک دلدادگی خاص نسبت به ساحت ولایتمدار سیدالشهدا(علیهالسلام) و با یک اضطراب درونی و عاطفی نسبت به کربلا، عاشورا و امام حسین(علیهالسلام)، هر کدام برای ارضای عواطف خود عملی را انجام میدهند؛ نوحهخوانی، سینهزنی، عزاداری، زیارت عاشورا خواندن و هر اقدام دیگری که بتوانند از طریق آن عواطف حسینی و کربلایی خود را در برابر مصائبی که امروز بر وجود مقدس اباعبدالله(علیهالسلام) وارد شد، ابراز کنند.
اما بهتر از همه اینها آن است که ما بفهمیم امروز در کربلا چه گذشت؛ یعنی خود را وارد عرصه عاشورا کنیم و در کنار وجود مقدس اباعبدالله(علیهالسلام)، همه آن مصائب و همه آن جریاناتی را که نسبت به اصحاب سیدالشهدا، فرزندان، عزیزان، یاران و برادران آن حضرت وارد شد، مشاهده کنیم. ما در کنار وجود مقدس اباعبدالله(علیهالسلام) شاهد و ناظر آن صحنهها باشیم و به آنچه بر آن حضرت وارد شد توجه کنیم و اشک بباریم.
آنچه امروز مطلوب وجود مقدس اباعبدالله(علیهالسلام) است، اشک باریدن است؛ نه اشکِ خالی، بلکه اشکی که دنباله داشته باشد. وجود مقدس اباعبدالله(علیهالسلام) فرمودند: «أنا قتیل العبرات و ما من مؤمن ذکرنی إلا استعبر». من کشته اشکها هستم؛ هیچ مؤمنی مرا یاد نمیآورد مگر آنکه اشک از چشمانش جاری میشود.
این اشک چه اثری دارد؟ هزار و چهارصد سال از واقعه کربلا گذشته است. بعد از ۱۴۰۰ سال ما اشک بریزیم و برای مصائب آن روز اباعبدالله(علیهالسلام) در برابر مظالم و جنایاتی که دشمنان بر آن حضرت وارد کردند گریه کنیم؛ اثرگذاری این اشک چیست؟
این اشک خود موضوعیت ندارد؛ آنچه مهم است، دنباله اشک است. انسان وقتی تحت تأثیر یک جریان قرار گرفت و دلش سوخت، کانون قلب و نیروی اراده او دقیقاً تحت تأثیر آن قضیه واقع میشود و این دلسوزی به جایی رسید که آب گرم و داغ به صورت اشک از چشم جاری میشود. طبیعی است که به دنبال این حادثه و جریان، عمل و حرکت نیز شکل میگیرد و راهبردی در زندگی انسان پدید میآید.
اگر بنا شد حادثهای آنقدر در من اثر بگذارد که اشک از چشمانم جاری شود و عواطفم آنچنان تحت تأثیر این جریان قرار گیرد که گریه کنم، طبیعتاً دل من در تسخیر آن جریان قرار گرفته است. وقتی دل انسان در تسخیر یک جریان قرار گرفت، همه ارادهها، تصمیمها و عزیمتهایی که در مسیر زندگی او شکل میگیرد، تحت تأثیر همان جریان خواهد بود.
فایده اشک بر امام حسین(علیهالسلام) این است که این اشک مقدمه یک حرکت عظیم، یک پیروی خاص و یک دنبالهروی بسیار مؤثر از جریان کربلا، عاشورا و اهداف سیدالشهدا(علیهالسلام) است.
لذا فرمودند: «و ما من مؤمن ذکرنی إلا استعبر». هیچ مؤمنی مرا یاد نمیآورد مگر اینکه اشک میریزد. کلام امام حسین(علیهالسلام) یک مفهوم نیز دارد. میفرماید: «و ما من مؤمن». چون جمله با نفی آغاز شده است، مفهوم آن این است که اگر بنا شد امام حسین(علیهالسلام) مطرح شود، مصیبت سیدالشهدا(علیهالسلام) مطرح شود و اشکی از چشم جاری نشود، آن چشم، چشم مؤمن نیست. اگر چشم مؤمن بود، اشک جاری میشد.
لذا عزیزان، بهترین عملی که من و شما امروز میتوانیم انجام دهیم این است که به کربلا برویم، کنار امام حسین(علیهالسلام) قرار بگیریم، همه حوادث را از صبح روز عاشورا تا عصر شهادت سیدالشهدا(علیهالسلام) در کنار آن حضرت ببینیم و بر آن مصائبی که امروز بر عزیز خدا در سرزمین کربلا وارد شد اشک بریزیم.
ما در زندگی خود با مصائب گوناگونی روبهرو هستیم؛ چه در عرصه زندگی ما که دیدیم و چه آنچه شنیدیم؛ شهادتها، دردها، مصیبتها و جانبازیها، مخصوصاً در این موقعیت خاص که در این انقلاب، مسیر زندگی مردم بر جریان فداکاری و مقاومت تنظیم شده است. نمونههای زیادی را یا با چشم دیدهایم یا شنیدهایم، اما هر کدام از این نمونهها را کنار کربلا بگذاریم، میبینیم با کربلا فاصله دارد و بسیار متفاوت است.
آنچه در کربلا اتفاق افتاد، اگرچه این نمونهها شبیه آن است، اما فاصله بسیار زیادی با آن دارد. آن مصیبت و دردی که در کربلا بر سیدالشهدا(علیهالسلام) وارد شد، بسیار شدیدتر بود.
جریان امروز کربلا هنگام سحرگاه، با یک خواب از سوی سیدالشهدا(علیهالسلام) آغاز شد. هنگام سحر بود. وجود مقدس اباعبدالله(علیهالسلام) بعد از آنکه تهجد فرموده بودند و اندکی چشمشان گرم شده بود، در فاصله میان تهجد و فریضه صبح، در عالم رؤیا مشاهده کردند که سگهای زیادی به آن حضرت حملهور شدهاند.
خود حضرت خوابشان را چنین نقل کردند: «رأیت کان کلاباً قد جهشت لتنهشنی»؛ عدهای از سگها به من حمله کردند و گویا میخواستند مرا پارهپاره کنند. «و فیها کلب أبقع»؛ در میان آنها سگی سیاه و سفید بود. «أشدها علیّ»؛ از همه سگها بیشتر به من حمله میکرد. سپس فرمودند: «إنی أظن أن الذی یتولی قتلی رجل أبرص»؛ گمان میکنم کسی که امروز مرا خواهد کشت، مردی پیس است و این سگ، نشانه قاتل من است.
بعد میفرمایند: «ثم رأیت بعد ذلک جدی رسولالله(صلیاللهعلیهوآله)». پس از آن جدم رسول خدا را دیدم؛ در حالی که جمعی از اصحاب نیز همراه ایشان بودند.
پیامبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) به من فرمودند: «یا بنی، أنت شهید آل محمد». ای فرزندم، تو امروز شهید خاندان پیامبر هستی. سپس فرمودند: اهل آسمانها به من خبر دادهاند که تو امروز شهید خواهی شد.
آنگاه فرمودند: «فأفطر عندی اللیلة». فرزندم، افطار امشب تو نزد من است؛ شتاب کن و تأخیر مینداز.
سپس فرمودند: «و هذا ملک قد نزل من السماء یأخذ قارورة خضراء». فرشتهای را به من نشان دادند و فرمودند: این فرشته امروز از آسمان به زمین نازل شده است تا خون تو را در شیشهای نگهداری کند.
این خوابی بود که من دیدم. سپس فرمودند: «فانقضی الأمر». کار تمام شد و کوچ کردن نزدیک است. ما از این دنیا خواهیم رفت و در این مسئله هیچ شکی نیست.
این خواب وجود مقدس سیدالشهدا(علیهالسلام) بود. پس از آن از خواب بیدار شدند، تجدید وضو کردند و نماز صبح را به جماعت اقامه فرمودند.
هنگامی که نماز صبح در حال برگزاری بود، لشکر عمر سعد به سوی خیمهها حمله کرد. در حالی که حضرت هنوز نماز صبح را به پایان نرسانده بودند. پس از اتمام نماز، مشغول تعقیبات بودند که صدای شیپور جنگ بلند شد و آغاز نبرد را اعلام کردند.
حضرت دستهای مبارک خود را به سوی آسمان بلند کردند و در مقام دعا فرمودند:
«اللهم أنت ثقتی فی کل کرب». خدایا، من در هر اندوهی بر تو توکل میکنم.
«وأنت رجائی فی کل شدة». در هر سختی و شدتی امید من تو هستی.
«وأنت لی فی کل أمر نزل بی ثقة وعدة». در هر امری که بر من نازل میشود، همه ابزار کار و محل اطمینان من تویی.
خدایا، در زندگی من حسین، اندوههای فراوانی پیش آمد که قلبم در برابر آنها ناتوان شد، چارهام اندک گردید، دوستانم از میان رفتند و دشمنان به شماتت من پرداختند. همه آنها را به تو عرضه کردم و شکایت حالم را تنها به درگاه تو آوردم؛ زیرا من به غیر از تو توجهی نداشتم.
تو بودی که گشایش در کار من ایجاد کردی، سختیها را از من دور ساختی و مرا در برابر مصائب و دشمنان کفایت کردی.
«فأنت ولی کل نعمة»؛ تو صاحب و ولی هر نعمتی هستی.
«وصاحب کل حسنة»؛ صاحب هر نیکی تویی.
«ومنتهی کل رغبة»؛ و نهایت هر میل و رغبت نیز تو هستی.
تا اینجا دشمن شیپور جنگ را نواخت و به سوی خیمهها حرکت کرد. آنان به سمت خیمهگاه حملهور شدند، در حالی که سیدالشهدا(علیهالسلام) در داخل خیمه مشغول تعقیبات نماز بودند.
وقتی به خیمهها نزدیک شدند، با خندقی از آتش روبهرو شدند؛ زیرا بنیهاشم از شب قبل اطراف خیمهها را خندق کنده بودند و در آن آتش افروخته بودند تا اگر دشمن در تاریکی شب حمله کرد، با مانع آتش مواجه شود.
وقتی این صحنه را دیدند، شمر شروع به جسارت و توهین به سیدالشهدا(علیهالسلام) کرد و سخنان ناروایی بر زبان آورد.
مسلم بن عوسجه از جای برخاست، شمشیر خود را برداشت تا به دشمن حمله کند، اما سیدالشهدا(علیهالسلام) او را بازداشتند و فرمودند:
ما نمیخواهیم آغازگر جنگ باشیم؛ بگذارید دشمن شروع کند و ما دفاع کنیم.
سپس حضرت از خیمه خارج شدند و در برابر لشکر عمر سعد ایستادند و آنان را مخاطب قرار دادند.
حضرت فرمودند:«أیها الناس، اسمعوا قولی و لا تعجلوا». ای مردم، سخن مرا بشنوید و در کار من شتاب نکنید. بگذارید سخنم را بگویم، سپس هر تصمیمی خواستید بگیرید.
«حتی أعظکم بما یحق لکم علیّ» شما بر گردن من حسین حقی دارید و حق شما این است که حق شما بر من این است که حقیقت را برای شما بیان کنم، شما را موعظه کنم؛ زیرا موعظه کردن حق شما بر گردن من است و عذر را بر شما تمام کنم.
«و حتی أعذر إلیکم»، تا دیگر عذری برای شما باقی نماند و با این سخنی که من میگویم، حجت بر شما تمام شود.
«فإن أعطیتمونی النصف من أنفسکم کنتم بذلک أسعد». اگر انصاف دهید و سخن مرا بپذیرید، خوشبخت خواهید شد.
اما اگر اهل انصاف نیستید، «فأجمعوا رأیکم»، بنشینید و با خودتان فکر کنید.
«ثم لا یکن أمرکم علیکم غمة». کاری نکنید که بعداً نتوانید آن را جبران کنید و پشیمانی شما راه بازگشتی نداشته باشد.
«ثم اقضوا إلیّ ولا تنظرون». آنگاه هر تصمیمی گرفتید، همان را اجرا کنید.
«إن ولیی الله الذی نزل الکتاب وهو یتولی الصالحین».پس از این سخنان فرمودند: «أما بعد، فانسبونی فانظروا من أنا».بنشینید و فکر کنید که من چه کسی هستم. به خودتان بازگردید و با خودتان سخن بگویید. «ثم ارجعوا إلی أنفسکم». آیا کشتن من برای شما صلاح است؟ نخست مرا بشناسید، سپس تصمیم بگیرید.«ألست ابن بنت نبیکم؟» مگر من فرزند دختر پیامبر شما نیستم؟ «أولست ابن وصیه؟» مگر من فرزند وصی پیامبر نیستم؟ «أولست ابن عمه؟» مگر من فرزند پسرعموی پیامبر نیستم؟ «أول المؤمنین المصدق لرسول الله؟» مگر من فرزند کسی نیستم که نخستین ایمانآورنده و تصدیقکننده رسول خدا بود؟ «أولیس حمزة سیدالشهداء عمی؟» مگر حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟ «أولیس جعفر الطیار عمی؟» مگر جعفر طیار که اکنون در بهشت با دو بال پرواز میکند، عموی من نیست؟
اینها سخنان سیدالشهدا(علیهالسلام) بود.
حضرت سخنان خود را بیان میکردند، اما در مقابل، عمر سعد فرمان حمله صادر کرد. حملهای سراسری آغاز شد. از این سو، یاران سیدالشهدا(علیهالسلام) آماده بودند و در برابر لشکر دشمن ایستادند.
جمعیت همراهان سیدالشهدا(علیهالسلام)، هرچند اندک بود، در برابر آن جمعیت عظیم مقاومت کرد. درباره تعداد یاران حضرت، حداقل ۷۲ نفر و حداکثر ۱۲۰ نفر نقل شده است.
اما لشکر عمر سعد نیز حداقل، حد میانه و حداکثری دارد؛ حداقل آن را ۳۰ هزار نفر، حد میانه را ۶۰ هزار نفر و حداکثر را ۱۲۰ هزار نفر گفتهاند.
این جمعیت انبوه حمله کردند و آن جمع اندک نیز در برابر آنان ایستادگی کردند.
برخی از اصحاب سیدالشهدا(علیهالسلام) در همان حمله نخست، در برابر دیدگان اباعبدالله(علیهالسلام) به شهادت رسیدند.
پس از آن، حضرت فریاد زدند: شبث بن ربعی، حجار بن أبجر، قیس بن اشعث و یزید بن حارث! مگر شما برای من نامه ننوشتید؟ مگر شما مرا دعوت نکردید؟ مگر شما در نامههای خود ننوشته بودید که به کوفه بیایم و مرا یاری خواهید کرد؟
اینها همان کسانی بودند که نامه نوشتند، امضا کردند و امام حسین(علیهالسلام) را به کوفه دعوت کردند؛ اما اکنون هر چهار نفر از فرماندهان لشکر عمر سعد شده بودند.
حضرت فرمودند: شما نبودید که نامه نوشتید و مرا دعوت کردید؟ سپس رو به یاران خود کردند و فرمودند: «قوموا رحمکم الله إلی الموت الذی لابد منه».
خدا شما را رحمت کند؛ به سوی مرگی بروید که گریزی از آن نیست.
«فإن هذه السهام رسل القوم إلیکم».
این تیرهایی که دشمن به سوی ما پرتاب میکند و ما را تیرباران مینماید، فرستادگان دشمن به سوی شما هستند.
و جنگ از اینجا آغاز شد.
اما هنوز دو لشکر به صورت کامل درگیر نشده بودند که حر بن یزید پشت خیمهها آمد.
او پیشتر نزد عمر سعد رفته و گفته بود: تو به من گفتی میخواهی حسین بن علی(علیهالسلام) را نزد مردم بیاوری تا با او بیعت کنند و مذاکره صورت بگیرد. تو نگفته بودی که بناست با حسین بجنگید.
اکنون آمدهای و در حال جنگ با او هستی؟
حر پرسید: آیا واقعاً امروز با حسین بن علی(علیهالسلام) میجنگی؟
عمر سعد پاسخ داد: آری. جنگی خواهم کرد که دستها به خاک بیفتد و سرها در هوا پرواز کند.
وقتی این پاسخ را شنید، حر به پشت خیمههای سیدالشهدا(علیهالسلام) آمد. در حالی که سپر خود را بر صورت گرفته بود و از شدت شرمندگی سر به زیر داشت، صدا زد:
ای فرزند رسول خدا! ای کاش قطعهقطعه میشدم و میسوختم و هرگز چنین روزی را برای شما نمیدیدم.
سپس دست به دعا برداشت و گفت:«اللهم إلیک أنبت فتب علی». خدایا، به سوی تو بازگشتم، پس توبه مرا بپذیر. «فقد أرعبت قلوب أولیائک».من همان کسی هستم که دلهای عزیزان پیامبر تو را ترساندم، آنان را ناراحت کردم و سبب گرفتار شدن آنان در این وضعیت شدم.
سپس عرض کرد: یا اباعبدالله! من همان کسی هستم که راه را بر شما بستم و اجازه بازگشت به شما ندادم. گمان نمیکردم این قوم تا این اندازه پیش بروند و بخواهند با شما بجنگند.
اما اکنون آمدهام تا به سوی خدا توبه کنم.
آیا توبه من پذیرفته است؟ حر میگفت: من دل سکینه را لرزاندم. زمانی که لشکر من در برابر کاروان امام حسین(علیهالسلام) قرار گرفت، این کودکان که تا آن روز هرگز لشکری ندیده بودند، با دیدن سپاه دشمن به لرزه افتادند؛ به گونهای که گوشوارهها در گوش آنان تکان میخورد.
اکنون آمدهام توبه کنم؛ آیا توبه من پذیرفته میشود؟
سیدالشهدا(علیهالسلام) با تبسم از او استقبال کردند و فرمودند: «نعم، یتوب الله علیک». آری، خداوند توبه تو را میپذیرد.
حر عرض کرد: یا ابن رسولالله! من از اسب خود پیاده نمیشوم. با همین اسبی که بر آن سوار شدم و راه را بر شما بستم، میخواهم در راه شما فداکاری کنم و تا زمانی که در رکاب شما به شهادت نرسم، از این اسب فرود نخواهم آمد.
ای خدای اباعبدالله مقتل امام حسین(علیهالسلام) را امروز ما با جریان فداکاری شروع کردیم؛ یعنی وقتی حر به سوی امام حسین(علیهالسلام) بازگشت و حضرت او را پذیرفتند، مگر ممکن است ما را نپذیرند؟
حر آمد و در مقابل لشکر ایستاد. لشکر تعجب کرد؛ زیرا حر، خود از فرماندهان لشکر عمر سعد بود و اکنون در این سوی میدان ایستاده بود.
شروع کرد با آنان سخن گفتن و فرمود: این فرزند پیامبر است، این میوه دل رسول خداست. چگونه حاضر شدهاید با فرزند پیامبر بجنگید؟ چرا حاضر شدهاید با فرزند پیامبر خدا مبارزه کنید؟
شروع به نصیحت و موعظه آنان کرد.
عمر سعد فریاد زد: او را ساکت کنید، نگذارید سخن بگوید.
جمعیت به سوی حر هجوم آوردند. حر شروع به جنگیدن کرد و عدهای از دشمنان را به هلاکت رساند تا آنکه پیکر او پارهپاره بر زمین افتاد.
در آن لحظات آخر، سیدالشهدا(علیهالسلام) بر بالین او آمدند. خون از فرق شکافته حر فوران میزد. حضرت دستمالی از لباس خود بیرون آوردند و فرق شکافته او را بستند.
در میان اصحاب سیدالشهدا(علیهالسلام)، دو پیرمرد بودند که با یکدیگر بسیار دوست و صمیمی بودند؛ یکی حبیب بن مظاهر و دیگری مسلم بن عوسجه.
از دوران جوانی با یکدیگر رفاقت داشتند تا آنکه به سیدالشهدا(علیهالسلام) رسیدند.
بنا بود غسل شهادت کنند و آماده میدان شوند. یکییکی میرفتند، غسل شهادت میکردند و به خیمه بازمیگشتند تا برای شهادت آماده شوند.
این دو نفر کنار خیمه ایستاده بودند تا نوبتشان برسد.
حبیب بن مظاهر شروع به مزاح با مسلم بن عوسجه کرد.
مسلم گفت: حبیب! مگر اکنون وقت شوخی است؟ فرزند پیامبر با این همه زن و کودک در محاصره دشمن گرفتار است و تو مزاح میکنی؟
حبیب گفت: مسلم! من و تو از جوانی با هم رفیق بودیم. تو میدانی که من اهل شوخی و مزاح نبودم، اما اکنون آنقدر حالم خوب است و آنقدر خوشحالم که مزاح میکنم.
مسلم گفت: چطور؟
حبیب پاسخ داد: مگر دیشب ندیدی امام حسین(علیهالسلام) میان دو انگشت خود چه چیزی را به ما نشان داد؟ اکنون دارم آن را میبینم.
این سخن حبیب در دل مسلم نشست.
به محض آنکه مسلم بن عوسجه اجازه میدان خواست، نزد سیدالشهدا(علیهالسلام) آمد و عرض کرد: آقا! اجازه دهید من به میدان بروم. در حالی که هنوز جوانان بسیاری باقی مانده بودند، اصرار داشت که نخستین نفر باشد.
به میدان رفت و در همان حملات نخست، عدهای از دشمنان را به هلاکت رساند.
با وجود آنکه پیرمردی سالخورده بود، آنقدر جنگید تا بدنش پارهپاره شد و بر زمین افتاد.
در لحظات آخر، چشم گشود و دید سیدالشهدا(علیهالسلام) بر بالین او حاضر شدهاند.
حضرت این آیه را تلاوت فرمودند: «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر».
وقتی حبیب دید مسلم، رفیقش، بر زمین افتاده است، خود را به بالین او رساند. گفت: مسلم! تو به همان جایی رسیدی که وعدهاش را به من داده بودی. مسلم او را صدا زد:
یا حبیب...حبیب کنار او نشست. مسلم گفت:
«.......فزت ورب الکعبة» از اصحاب سیدالشهدا تو اولین شهید بودی به پروردگار کعبه سوگند، رستگار شدی، خوشا به حالت. خداوند پاداش مجاهدتهایت را عطا کند.
پس از مسلم بن عوسجه، عابس و بریر به میدان آمدند.
عابس از ابتدا در جمع اصحاب سیدالشهدا(علیهالسلام) نبود و همراه کاروان حضرت نیز نیامده بود.
او در کوفه زندگی میکرد؛ جوانی کشاورز و باغدار بود و در نخلستان خود مشغول آبیاری بود.
در همان حال، صدای حرکت لشکر از کنار شهر بلند شد.
بیل را بر دوش گذاشت و کنار باغ آمد. دید لشکری در حال عبور است.
از آخرین نفر لشکر پرسید: کجا میروید؟ مگر جنگی در پیش است؟ گفتند: خبر نداری؟
گفت: نه. گفتند: حسین بن علی(علیهالسلام) به کربلا آمده است و ما میرویم تا او را به قتل برسانیم.
گفتند: ما برای کشتن حسین به کربلا میرویم.
دیگر به باغ خود بازنگشت تا آب را مهار کند یا به کار کشاورزیاش برسد. بیل را بر دوش گرفت و به سوی خانه رفت. همسرش با عشقی ساده از او استقبال کرد که امروز زودتر به خانه آمده است.
اما او اعتنایی نکرد، لباس جنگ پوشید و اسبش را زین کرد.
همسرش جلو آمد و گفت: چه خبر شده؟ کجا میخواهی بروی؟ باز با کسی درگیر شدهای؟
گفت: نه. میخواهم به کربلا بروم. گفت: در کربلا چه خبر است؟ گفت: در کربلا امام حسین(علیهالسلام) با زن و فرزندانش حضور دارد و گروهی جمع شدهاند تا حسین بن علی(علیهالسلام) را به قتل برسانند.
من میخواهم بروم و از فرزند پیامبریاری کنم.
همسرش گفت: عابس! اگر بروی، کشته خواهی شد. در برابر این همه جمعیت چگونه میخواهی بایستی؟
گفت: من هم برای همین میروم؛ میروم تا در رکاب حسین بن علی(علیهالسلام) کشته شوم. برای همین عازم کربلا هستم.
حرکت کرد. از پشت سر، همسرش دواندوان آمد و او را صدا زد: صبر کن، یک حرف با تو دارم.
عابس ایستاد. همسرش گفت: تو در کربلا شهید خواهی شد و دیگر زنده بازنخواهی گشت؛ اما اگر در لحظه شهادت، چشمت به صورت مادر حسین، حضرت زهرا(سلاماللهعلیها)، افتاد، از ایشان بخواه من هم با آنان محشور شوم(خانواده ولایی)
وقتی عابس به میدان آمد، دلاوری شناختهشده بود و در کوفه شهرت داشت.
یکی از میان لشکر فریاد زد: «هذا أسد الأسود». این شیر شیران است.عابس رجز میخواند، اما کسی جرئت نمیکرد به میدان او بیاید. سرانجام عمر سعد فریاد زد: اگر نمیتوانید با او بجنگید، دستکم او را محاصره کنید و سنگبارانش نمایید. با سنگ او را از پا درآورید، سپس بر سرش بریزید.
جمعیت حلقه زدند و از دور شروع به سنگباران کردند. وقتی عابس این صحنه را دید، کلاهخود را از سر برداشت. شمشیر به دست گرفت و با دشمن به نبرد و مبارزه پرداخت.
بدن پارهپاره عابس بر زمین افتاد. سیدالشهدا(علیهالسلام) بر بالین عابس آمدند؛ همانگونه که بر بالین بریر حاضر شدند.
پس از عابس، وهب به میدان رفت.
وهب کلبی، جوانی نصرانی بود که در میانه راه، همراه مادر و همسرش به کاروان سیدالشهدا(علیهالسلام) پیوست.
این خانواده سه نفره، در مسیر با اهلبیت(علیهمالسلام) آشنا شدند و به آنان علاقه پیدا کردند.
آنان با کاروان امام حسین(علیهالسلام) تا کربلا آمدند و در همانجا مسلمان شدند.
شاید بیش از دو روز از مسلمان شدن آنان نگذشته بود.مادر وهب به او گفت: وهب! این فرزند پیامبر است. ما مسلمان شدهایم و پیامبر اسلام، پیامبر ما نیز هست. این فرزند پیامبر ماست و اکنون در محاصره دشمن قرار گرفته است. اگر به یاری او نروی، من از تو راضی نخواهم بود.
جوان به میدان رفت و شروع به مبارزه کرد.
بدنش مجروح شد و خون از زخمهایش جاری بود.
با همان بدن خونآلود به خیمه بازگشت و به مادرش گفت: مادر! رفتم و جنگیدم. آیا اکنون از من راضی شدی؟ مادر گفت: نه. هنوز زندهای. اینها میخواهند فرزند پیامبر را به قتل برسانند و تو هنوز زنده هستی. تا زمانی که جانت را در رکاب فرزند پیامبر ندهی، من راضی نمیشوم.
وهب بار دیگر به میدان رفت و مبارزه را ادامه داد. سرانجام دشمن بدن او را پارهپاره کرد و سرش را از تن جدا ساخت. سپس سر بریده او را به سوی خیمهها و نزد مادرش پرتاب کردند.
وقتی سر را مقابل خیمه انداختند، مادرش آن را برداشت و به سوی لشکر دشمن پرتاب کرد و گفت: من سری را که در راه حسین(علیهالسلام) دادهام، دیگر پس نمیگیرم.
پس از وهب، نوبت به حبیب بن مظاهر رسید. حبیب به میدان آمد. پیرمردی بود، پیش از آمدن به کربلا، افراد قبیله بنیاسد که با او خویشاوند بودند، خانهاش را محاصره کرده بودند.
میگفتند: اجازه نمیدهیم به کربلا بروی. اگر بروی، کشته خواهی شد. برای جلوگیری از رفتنش، جمعی از خویشانش در خانه او ماندند تا نتواند خارج شود.
حبیب غلامی داشت که محرم اسرارش بود. به او گفت: اسب را به بهانه آب دادن از خانه بیرون ببر و در فلان نقطه، کنار دروازه شهر و زیر فلان درخت منتظر بمان. نیمه شب خودم را به تو میرسانم تا با آن اسب به کربلا بروم.
غلام اسب را برد.نیمه شب، هنگامی که همه به خواب رفته بودند، حبیب آرام از خانه خارج شد. برخی نقل کردهاند که همسرش نیز در این کار به او کمک کرد. وقتی به محل قرار رسید، دید غلام سرش را کنار گوش اسب گذاشته و با او سخن میگوید: ای اسب حبیب! اگر امشب حبیب نیاید، آیا میشود من بر تو سوار شوم و به یاری حسین(علیهالسلام) بروم؟ آیا میشود من قربانی حسین شوم؟ حبیب صدایش زد و گفت: آمدهام؛ اما بیا هر دو با هم برویم. حسین(علیهالسلام) یار فراوان میخواهد.
غلام و حبیب هر دو سوار شدند و خود را به سرزمین کربلا رساندند.
حبیب بن مظاهر، پیرمردی بود که در برابر آن جمعیت عظیم دشمن ایستاد. شمشیرها بر بدن فرسوده او فرود آمد. استخوانهایش را شکستند و بدنش را پارهپاره کردند تا بر زمین افتاد. سیدالشهدا(علیهالسلام) بر بالین حبیب حاضر شدند. تا اینجا که رسید، نزدیک اذان ظهر شده بود. ابوثمامه صائدی خدمت حضرت آمد و عرض کرد: آقا! اکنون وقت نماز ظهر نزدیک است. من میخواهم در راه شما جان بدهم، اما دوست دارم ابتدا نمازم را بخوانم و سپس به شهادت برسم. نمیخواهم نماز نخوانده شهید شوم.
سیدالشهدا(علیهالسلام) فرمودند: خدا تو را رحمت کند. به یاد نماز افتادی. همه جنگ ما برای نماز است. نماز اصل کار ماست.
حضرت آماده اقامه نماز شدند. ابتدا فرمودند به دشمن بگویند اندکی صبر کنند تا نماز خوانده شود و سپس جنگ را ادامه دهند.
یکی از یاران حضرت جلو رفت و گفت: حسین بن علی(علیهالسلام) میفرماید صبر کنید تا نماز بخوانیم. وقت نماز داخل شده است.
اما فردی از میان لشکر دشمن با بیحیایی فریاد زد: نماز حسین قبول نیست. دشمن جنگ را ادامه داد.
سیدالشهدا(علیهالسلام) به نماز ایستادند.
یاران حضرت نیز به ایشان اقتدا کردند.
دو نفر از اصحاب نماز خوف را بهصورت سریع و فرادی به پایان رساندند و سلام دادند؛ زیرا نماز، نماز خوف و شکسته بود.
یکی از اصحاب جلو ایستاد. از هر طرف دشمن حمله میکرد و شمشیر میزد، او سینه خود را سپر قرار میداد. از هر طرف تیر میآمد، باز هم سینه خود را سپر قرار میداد تا به شهادت رسید.
نفر دوم، ابوثمامه صائدی بود؛ همان کسی که پیشنهاد اقامه نماز را داده بود. او نیز هدف تیرها قرار گرفت. وقتی نماز به پایان رسید، سیدالشهدا(علیهالسلام) به او نگاه کردند و فرمودند: اینقدر تیر بر بدن او نشسته که بدنش همانند خارپشت شده است. بدن پارهپاره او در برابر دیدگان سیدالشهدا(علیهالسلام) بر زمین افتاده بود.
پس از اینها نوبت به جون رسید.
جون غلامی بود که از دوران کودکی در خاندان سیدالشهدا(علیهالسلام) زندگی کرده بود. یا پدر و مادرش در خدمت این خانواده بودند و یا او از کودکی به عنوان غلام خریداری شده بود. سالها در این خانه خدمت کرده بود.
سیدالشهدا(علیهالسلام) او را صدا زدند و فرمودند:جون! تو در خانه ما بسیار زحمت کشیدی، خدمت فراوان انجام دادی. اکنون توان ما به پایان رسیده و کار ما نیز به آخر رسیده است. ما به شهادت خواهیم رسید.
بهتر است اکنون از ما جدا شوی. من تو را در راه خدا آزاد کردم.
مقداری مال نیز به او دادند و فرمودند: برو و برای خودت زندگیای فراهم کن. در جایی زندگی آرامی داشته باش. اگر از ما جدا شوی، کسی با تو کاری نخواهد داشت.
اندکی گذشت. حضرت زینب کبری(سلاماللهعلیها) خدمت سیدالشهدا(علیهالسلام) آمدند و عرض کردند:
آقا! به جون چه فرمودید که اکنون پشت خیمه نشسته، زانوهایش را در آغوش گرفته و با صدای بلند گریه میکند؟ حضرت نزد جون آمدند، شانههای او را گرفتند و بلندش کردند و فرمودند:وچرا ناراحتی؟ اگر برای ما ناراحتی، شهادت ما چیزی است که خودمان آن را انتخاب کردهایم. اگر هم نگران خطری هستی که ممکن است متوجه تو شود، بدان که کسی با تو کاری ندارد و میتوانی از اینجا بروی.جون عرض کرد: نه آقا، ناراحتی من چیز دیگری است. من ناراحتم که یک عمر در خانه شما بودم و اکنون که زمان فیض و سعادت رسیده است، مرا کنار میگذارید.
یا اباعبدالله! مگر این محاسن سفید را در راه شما سپید نکردم؟ مگر جوانیام را در خانه شما صرف نکردم؟
آیا مرا از خود دور میکنید چون بدنم بدبوست؟ میترسید بدن بدبوی من کنار بدن بنیهاشم قرار بگیرد؟ چون خون من پاک نیست و با خون علیاکبر شما آمیخته شود؟
سیدالشهدا(علیهالسلام) به او اجازه میدان دادند. جون به میدان آمد و در برابر لشکر ایستاد. رسم آن زمان این بود که هر کس وارد میدان میشد، رجز میخواند، حسب و نسب خود را بیان میکرد و از افتخارات خود سخن میگفت.
جون خواست از افتخارات خود بگوید، اما دید نه حسبی دارد و نه نسبی. غلامزاده بود و پدرش نیز برده بود. افتخاری برای بیان کردن نداشت.
در برابر لشکر ایستاد و فریاد زد: من نه حسبی دارم و نه نسبی. تنها یک افتخار دارم و آن، حسین است. امیر ما حسین است.
این همان درسی است که حسین(علیهالسلام) به غلام سیاه خود آموخته است.
اگر ما را در قبر بگذارند و از نماز، روزه و عبادتمان سؤال کنند و چیزی برای عرضه نداشته باشیم، دستکم یک چیز داریم و آن حسین است.
غلام سیاه، با بدن پارهپاره بر زمین افتاد.
در آن لحظه آخر، هر شهیدی سیدالشهدا(علیهالسلام) را صدا میزد، اما جون حضرت را صدا نزد.
با خود میگفت:آقا بر بالین حبیب رفتند، بر بالین بریر رفتند، بر بالین زهیر رفتند؛ من چه شایستگی دارم که سیدالشهدا بر بالین من بیاید؟
چیزی نگفت. ناگهان دید اباعبدالله(علیهالسلام) سر او را بر دامان گرفتهاند و دستها را به سوی آسمان بلند کرده و دعا میکنند: «اللهم بیّض وجهه».
خدایا! این غلام از سیاهی چهره خود ناراحت بود، چهرهاش را سفید گردان. «وطیّب ریحه». خدایا! این غلام از بوی بدن خود ناراحت بود، بوی او را معطر فرما.
پس از آن، زهیر بن قین نیز به شهادت رسید.
قرار بر این بود که تا زمانی که یکی از اصحاب زنده است، کسی از اهلبیت(علیهمالسلام) وارد میدان نشود.
وقتی اصحاب به شهادت رسیدند، نوبت به اهلبیت رسید.
نخستین کسی که از اهلبیت به میدان رفت، علیاکبر(علیهالسلام) بود.
هر کس برای رفتن به میدان اجازه میخواست، حضرت اندکی تأمل میکردند و سپس اجازه میدادند؛ شاید آن شخص در تصمیم خود مردد شود.
اما هنگامی که علیاکبر(علیهالسلام) آمد و از پدر اجازه خواست، سیدالشهدا(علیهالسلام) بیدرنگ فرمودند: پسرم! برو. اما پیش از رفتن فرمودند: با اهل حرم وداع کن. اهل حرم علیاکبر را در میان گرفتند و شروع به گریه و ناله کردند. هر یک سخنی میگفت.
یکی میگفت: علی جان! در میدان مراقب خودت باش. دیگری سخنی دیگر میگفت.
علیاکبر(علیهالسلام) نخستین مرحله وداع را با اهل حرم آغاز کرد و در آن لحظه که همه به علیاکبر(علیهالسلام) میگفتند به میدان نرو، صبر کن و تحمل داشته باش، رقیه جلو آمد، دامن علیاکبر را گرفت و گفت: یا علی! به غربت پدرمان رحم کن.
این سخن کودک چهار ساله، بند از بند صبر علیاکبر گشود.
از خیمه بیرون آمد و به سوی میدان حرکت کرد.
سیدالشهدا(علیهالسلام) نگاهی به قامت علیاکبر انداختند؛ به سیمای او، به شباهتش به پیامبر، به یادگار فاطمه، به فرزند علی و به پاره تن خود. چه اصالتی، چه نجابتی.
دستها را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند:«اللهم اشهد علی هؤلاء القوم، فقد برز إلیهم غلام أشبه الناس خلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولک».خدایا! گواه باش که جوانی به سوی این قوم رفت که از همه مردم در چهره، اخلاق و گفتار، شبیهتر به رسول تو بود.
وقتی علیاکبر(علیهالسلام) به میدان آمد، یکی از میان لشکر فریاد زد:ای مردم! گویا خود پیامبر از دل خاک برخاسته و آمده است تا حسین را یاری کند. به خدا سوگند، اگر این جوان با شمشیر به سوی من حمله کند، من شمشیر به روی او بلند نخواهم کرد.
علیاکبر به میدان آمد، اما هیچکس توان رویارویی با او را نداشت.
هر کس به میدان او میآمد، کشته میشد.
او نوه حیدر کرار و فرزند صاحب ذوالفقار بود.
هیچکس توان مقابله با علیاکبر را نداشت.
مدتی جنگید و دشمن را عقب راند.
لشکر دشمن در برابر حملات او عقبنشینی کرد.
سپس به سوی سیدالشهدا(علیهالسلام) بازگشت و عرض کرد: یا أبتاه! العطش قد قتلنی و ثقل الحدید أجهدنی. پدر جان! تشنگی مرا از پا درآورده و سنگینی زره مرا خسته کرده است. سیدالشهدا(علیهالسلام) فرمودند: پسرم! بازگرد. به زودی از دست جدت رسول خدا سیراب خواهی شد.
علیاکبر دوباره به میدان بازگشت. کسی جرئت نداشت از روبهرو با او بجنگد. در این هنگام، مردی از پشت سر نزدیک شد و ضربهای بر فرق علیاکبر وارد کرد.
فرق مبارکش شکافته شد و خون جاری گشت.
اسب علیاکبر، اسبی تربیتشده بود. احساس کرد صاحبش دیگر توان ادامه نبرد ندارد.
سرش را بالا آورد و علیاکبر، فرق شکافته خود را بر گردن اسب نهاد.
خون بر چشمان اسب جاری شد.
اسب میخواست صاحبش را به سوی خیمهها بازگرداند، اما مسیر را گم کرد و او را به میان لشکر دشمن برد.
دشمن از هر سو هجوم آورد.
با شمشیرها بر پیکر او فرود آمدند و بدنش را پارهپاره کردند.
پس از شهادت حضرت علیاکبر(علیهالسلام)، نوبت شهادت دیگر اهلبیت فرا رسید.
برادران سیدالشهدا(علیهالسلام) از فرزندان امیرالمؤمنین(علیهالسلام)، یعنی عثمان بن علی، عبدالله بن علی، جعفر بن علی و محمد بن علی، که همگی برادران قمر بنیهاشم بودند، یکی پس از دیگری به میدان رفتند و به شهادت رسیدند.
پس از شهادت فرزندان امیرالمؤمنین(علیهالسلام)، نوبت به فرزندان عقیل رسید.
مسلم بن عقیل پیش از این در کوفه به شهادت رسیده بود و اکنون برادران و فرزندان خاندان عقیل، از جمله جعفر بن عقیل، عبدالرحمن بن عقیل و محمد بن عقیل، در کربلا به میدان رفتند و به شهادت رسیدند.
حضرت زینب کبری(سلاماللهعلیها) نیز دو فرزند داشت. این دو آقازاده را لباس رزم پوشاند و با آنکه مادر بود، آنان را راهی میدان کرد.
در برابر چشمان مادر، پیکرهایشان پارهپاره شد و بر زمین افتادند.
پس از آنان، نوبت به میوه دل امام مجتبی(علیهالسلام)، حضرت قاسم(علیهالسلام)، رسید.
قاسم خدمت سیدالشهدا(علیهالسلام) آمد و عرض کرد: عمو جان! دیگران رفتند، علیاکبر به شهادت رسید، فرزندان خاندانها رفتند و اکنون نوبت من است. اجازه دهید من نیز به میدان بروم. یا آقازاده سیزده ساله...
سیدالشهدا(علیهالسلام) قاسم را در آغوش گرفتند.
شدت گریه و اندوه بر هر دو غالب شد.
وقتی حضرت چشم گشودند، دیدند قاسم به سوی میدان حرکت کرده است.
سیدالشهدا(علیهالسلام) نیز به دنبال او روان شدند.
آخر، نوجوانی سیزده ساله بود این نوجوان سیزدهساله را چگونه میشد به میان ۱۲۰ هزار شمشیر و نیزه فرستاد؟
وقتی سیدالشهدا(علیهالسلام) به او رسیدند، دیدند قاتل بر سینه قاسم نشسته است.
حضرت به سوی او حمله کردند. قاتل دست خود را سپر قرار داد. شمشیر سیدالشهدا(علیهالسلام) بر دست او فرود آمد و دست نحسش از پوست آویزان شد.
فریادی کشید و لشکر را به یاری طلبید.
سیدالشهدا(علیهالسلام) درگیر نبرد با دشمن بودند که ناگهان از زیر سم اسبها صدایی ضعیف به گوش رسید: عمو جان، سیدالشهدا(علیهالسلام) به سوی او رفتند. پیکر قاسم زیر سم اسبها قرار گرفته بود و استخوانهای سینهاش شکسته بود.
پس از آن نوبت به قمر بنیهاشم رسید.
از اول صبح، حضرت ابوالفضل(علیهالسلام) اجازه میدان خواسته بودند، اما سیدالشهدا(علیهالسلام) اجازه نمیدادند.
برادران و خواهران، به این نکته توجه کنید:
دو لشکر را در نظر بگیرید؛ یکی حدود ۱۲۰ نفر و دیگری ۱۲۰ هزار نفر. یعنی در برابر هر یک نفر، هزار نفر قرار داشت. اگر این هزار نفر در یک حمله به سوی یک نفر هجوم میبردند، هر قدر هم آن یک نفر نیرومند بود، از پا درمیآمد و جنگ در چند دقیقه پایان مییافت.
اما کربلا از صبح آغاز شد و تا عصر ادامه پیدا کرد.
طبق نقل مقاتل، دشمن حدود پنج هزار کشته داد.
جنگ برای دشمن فرسایشی شده بود.
چرا؟
زیرا از ابتدای صبح، سیدالشهدا(علیهالسلام) پرچم را به دست قمر بنیهاشم سپرده بودند.
حضرت عباس(علیهالسلام) در پیشاپیش سپاه ایستاده بود و دشمن با دیدن صلابت او جرئت حمله نداشت.
صلابت ابوالفضل(علیهالسلام) اجازه پیشروی به آنان نمیداد.
از همین رو، یاران یکییکی به میدان میرفتند، میجنگیدند و به شهادت میرسیدند.
لشکر دشمن از هیبت قمر بنیهاشم بیم داشت. به همین دلیل، سیدالشهدا(علیهالسلام) اجازه میدان رفتن به حضرت ابوالفضل(علیهالسلام) نمیدادند.
اما پس از شهادت قاسم(علیهالسلام)، سیدالشهدا(علیهالسلام) فرمودند: یا أخا... برای ما آب بیاور. صدای «العطش» کودکان بلند شده بود. حضرت عباس(علیهالسلام) به سوی شریعه فرات حرکت کردند. شریعه، خود رود فرات نیست.
کسانی که به کربلا مشرف شدهاند میدانند که سطح آب فرات از زمین پایینتر است و مقداری پیش از رسیدن به آب، زمین بهصورت شیبدار پایین میرود تا امکان آب برداشتن و آب دادن فراهم شود.
به این سراشیبی «شریعه» گفته میشود.
بر این شریعه، چهار هزار تیرانداز گماشته بودند تا کسی نتواند به آب دسترسی پیدا کند.
حضرت عباس(علیهالسلام) به سوی شریعه آمدند.
پیش از آنکه تیری از چله کمان رها شود، خود را به میان آنان رساندند.
شمشیر در میان دشمن به گردش درآمد و در یک لحظه صف آنان را درهم شکست.
شریعه باز شد.
اسب حضرت با دیدن آب، خود را به میان فرات رساند.
حضرت عباس(علیهالسلام) دست در آب بردند.
چرا؟
از روز هفتم که آب را بر خیمهها بسته بودند، جیرهبندی آب آغاز شده بود.
کودک شیرخوار جیرهبندی نمیفهمد.
در این مدت، دو نفر از سهم خود استفاده نمیکردند؛ یکی قمر بنیهاشم و دیگری سیدالشهدا(علیهماالسلام).
از روز هفتم تا آن لحظه، آب به لبهای خشکیده حضرت عباس(علیهالسلام) نرسیده بود.
دستها بیاختیار زیر آب رفت.
آب را بالا آوردند.
شاید میخواستند جرعهای بنوشند.
اما ناگهان عطش حسین(علیهالسلام) را به یاد آوردند.
آب را فرو ریختند.
با لب تشنه و گلوی خشک، از نوشیدن آب صرفنظر کردند.
راوی میگوید: دیدم حضرت عباس(علیهالسلام) بر روی رکاب ایستادهاند و اطراف را نگاه میکنند تا راهی خلوت به سوی خیمهها پیدا کنند. سپس از پشت نخلستانها حرکت کردند تا خود را به خیمهگاه برسانند. اما نمیدانم در آن نخلستان چه بر سر ابوالفضل آمد. آنچه دیدم این بود که وقتی از نخلستان بیرون آمدند، خون از بازوان بریدهشان جاری بود.
مشک آب را به دندان گرفته بودند.
یا رب مددی...
این آب فرات را برای کودکان میبردند.
به سکینه وعده آب داده بودند.
یک دست نباشد، به دندان میبرند...
حضرت عباس(علیهالسلام) اسب را میتاخت.
دشمن میدید که دست در بدن ندارند، اما باز هم جرئت نزدیک شدن نداشت.
از دور، پیکر نازنینش را هدف قرار دادند.
بدن حضرت عباس(علیهالسلام) تیرباران شد.
تیری به مشک اصابت کرد و آب بر زمین ریخت. بدن مبارکش آماج تیرها قرار گرفت.
تیری دوشاخه در چشمهای شهلای قمر بنیهاشم نشست. عزیزان، اگر خار کوچکی در چشم انسان فرو برود، تحملش دشوار است.
حضرت میخواستند تیر را در بیاورند، اما نمیتوانستند.
زانوها را بالا آوردند و تیر را از چشم مبارک بیرون آورد.
همین که خواست تیر را بیرون بیاورد و خم شد، آن بیحیا با عمود آهنین چنان بر فرق مبارکش کوبید که آقا از روی اسب بر زمین افتاد.
در میان همه مصائبی که سیدالشهدا(علیهالسلام) بر سر آن گریستند، این مصیبت از همه دلخراشتر بود.
این جمله به زبان خود حضرت نقل نشده، اما از کسی نقل شده است که میگفت: وقتی سیدالشهدا(علیهالسلام) آمدند و آن فرق شکافته و آن چشم تیرخورده را دیدند، فرمودند: الیوم انکسر ظهری...
برادرم... امشب چشمهایی که دیشب از ترس شمشیر تو خواب نداشتند، آسوده خواهند خوابید.
شب عاشورا، لشکر عمر سعد میگفت: حسین برادری دارد به نام عباس؛ اگر نیمهشب حمله کند، کسی از ما زنده نمیماند.
آنها از ترس عباس نمیخوابیدند.
اما در خیمهگاه امام حسین(علیهالسلام)، زنان و کودکان میگفتند: امشب راحت میخوابیم؛ عباس از ما محافظت میکند.
یک نفر میگفت اما امشب... امشب عزیزان شما نمیخوابند.
چون عباس ندارند. نه فقط چون عباس ندارند؛ بلکه دیگر خیمهای هم ندارند.
خرگاهی ندارند. زیر بوتههای خار ماندهاند.
پس از شهادت قمر بنیهاشم(علیهالسلام)، خود سیدالشهدا(علیهالسلام) عازم شهادت شدند.
از همان لحظه معلوم شد که تا عباس زنده بود، سیدالشهدا(علیهالسلام) احساس تنهایی و غربت نمیکردند.
غربت امام حسین(علیهالسلام) از لحظه شهادت قمر بنیهاشم آغاز شد.
نقل کردهاند که یکی از مراجع بزرگ تقلید، روز عاشورا کنار بازار ایستاده بود و دستههای عزاداری را تماشا میکرد.
ناگهان عمامه را از سر برداشت، عبا را کنار انداخت و با پای برهنه به میان عزاداران دوید.
شروع کرد بر سر زدن و میگفت:
علی العباس...
واویلا...
حسین تنها شد...
میگفت:
من دارم میبینم که امام زمان(عجلاللهتعالیفرجهالشریف) میفرماید:
عباس...
واویلا...
حسین تنهاهست...
اینجا بود که سیدالشهدا(علیهالسلام) در برابر لشکر ایستادند و فریاد زدند: هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟
آیا کسی هست از حرم رسول خدا دفاع کند؟
آیا کسی هست به فریاد زنان و کودکان پیامبر برسد؟
حضرت طلب یاری کردند.
دشمن نیز محاصره را تنگتر کرد.
تا آن لحظه فاصلهای میان میدان و خیمهها بود؛ اما پس از شهادت قمر بنیهاشم، دشمن پیش آمد و حلقه محاصره را تنگتر کرد.
به خیمهها نزدیکتر شد.
به تل زینبیه نزدیکتر شد.
سیدالشهدا(علیهالسلام) بر تل زینبیه ایستادند و فرمودند: هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟ آیا کسی هست به فریاد حرم پیامبر برسد؟ هل من موحد یخاف الله فینا؟
آیا خداپرستی هست که از خدا بترسد و ما را یاری کند؟هل من مغیث یرجو الله بإغاثتنا؟
آیا فریادرسی هست که به امید پاداش الهی به یاری ما بیاید؟ وقتی این صدا بلند شد، نالهای از درون خیمهها برخاست.
سیدالشهدا(علیهالسلام) به سوی خیمهها بازگشتند و فرمودند: هنوز اتفاقی نیفتاده است؛ چرا ناله میکنید؟ عرض کردند:
آقا! وقتی صدای شما بلند شد، قنداقه علیاصغر در گهواره به حرکت درآمد.
این بچه در گهواره شروع کرد به تکان خوردن، حضرت این نازدانه را در آغوش گرفتند و نگاهی به چهره علیاصغر انداختند.
در اینجا نقلهای مختلفی وجود دارد؛ اما آن نقلی که مشهور است و سید بن طاووس نیز در «لهوف» آورده، چنین است: حضرت لباس خود را عوض کردند. کلاهخود را برداشتند و عمامه بر سر گذاشتند. دیگر بر اسب سوار نشدند. بر شتری که کنار خیمه بود سوار شدند. علیاصغر را در آغوش گرفتند.
عبا نیز بر دوش داشتند.
به سوی لشکر حرکت کردند.
لباس، لباس جنگ نبود.
یکی از افراد لشکر گفت: گویا حسین از جنگ منصرف شده و آمده است با یزید بیعت کند.
دیگری گفت: حسین قرآن آورده و میخواهد مردم را به قرآن قسم دهد زیر عبای او چیزی است...
ناگهان سیدالشهدا(علیهالسلام) قنداقه را بالا بردند وبه من رحم نمیکنید به این بچه شیرخواره رحم کنید.
«اما ترونه کیف یتلظی عطشا»؛ نمیبینید چرا از تشنگی دارد تلظی میکند؟
«تلظّی» را در دو جا استعمال میکنند؛ یکی آنجا که طفل از شدت تشنگی و گرسنگی دهان باز میکند و دنبال پستان مادر میگردد؛ عرب میگوید: «تلظّی الطفل».
دیگری آنجاست که گوشت را برای کباب شدن روی آتش میگذارند و کاملاً گداخته میشود؛ عرب میگوید: «تلظّی اللحم»؛ یعنی گوشت آب خود را از دست داده و گداخته شده است.
ای خدا... امام حسبن میگوید این بچه من از شدت تشنگی دارد میسوزد...
هنوز آقا مشغول سخن گفتن بودند، کلمات حضرت تمام نشده بود که ناگهان قنداقه تکان خورد.
ای خدا... این بچه که دیگر رمق حرکت نداشت...
قدرت تکان خوردن نداشت...
حضرت نگاه کردند، دیدند سر علیاصغر به پوست پشت گردن حسین(علیهالسلام) آویزان شده است.
پس از دفن حضرت علیاصغر(علیهالسلام)، آقا به سوی لشکر حرکت کردند. این بار حضرت بسیار غضبناک و اندوهگین بودند. به میان لشکر زدند. حملات فوقالعاده سیدالشهدا(علیهالسلام) باعث شد لشکر کاملاً عقبنشینی کند.
دشمن پراکنده شد. آنهایی که محاصره را تنگ کرده بودند، به فاصلهای دور عقب رفتند.
حضرت بازگشتند و به شریعه فرات رسیدند.
دیگر کسی در آنجا باقی نمانده بود؛ همه فرار کرده بودند.
حضرت وارد شریعه شدند. بسیار تشنه بودند و از شدت عطش رمقی نداشتند. شاید میخواستند چند جرئه آب بنوشند و دوباره به میدان بازگردند.
ناگهان یکی از افراد لشکر فریاد زد:
ای حسین! تو آب مینوشی و لشکر به خیمهگاهت حمله کرده است! حضرت بیدرنگ، آب ننوشیده، از شریعه بیرون آمدند و به سوی اهلبیت حرکت کردند.
حالا حال زنان و کودکان را تصور کنید...
آنها که داغ علیاصغر را دیده بودند...
آنها که شهادت علیاصغر را دیده بودند...
حضرت آنان را دلداری دادند و آرام کردند.
سپس نگاهی به خیمه شهدا انداختند و صدا زدند: یا حبیب بن مظاهر ....یا ابطال الصفا...
یا فرسان الهیجا مالی اُنادیکم فلا تجیبون ارجوکم تنهون آل رسول الله؟
فقط صدا زدند: عزیزان رسول خدا گرفتارند برخیزید و کمک کنید...
آنان را از دست دشمن نجات دهید. اما پاسخی نبود. حضرت از میان خیمه بیرون آمدند و به سوی میدان حرکت کردند.
این بار نیز دشمن به حضرت حملهور شد.
چون در حملات قبل ضربههای سنگینی خورده بود، میخواست جبران کند.
اما با مقاومت شدید سیدالشهدا(علیهالسلام) روبهرو شد.
راوی نقل میکند: «کلما یشتد الامر یشرق لونه و تطمئن جوارحه». هرچه فشار جنگ بیشتر میشد، چهره حضرت برافروختهتر میشد و اعضا و جوارح ایشان استوارتر و محکمتر میگردید.
دست و پای حضرت نیرومندتر میشد.
ضربات شمشیر محکمتر فرود میآمد.
بعضی از دشمنان با تعجب میگفتند: ببینید! این مرد از مرگ نمیترسد. خود را در دل مرگ انداخته و همچنان دشمن را میکشد و شکست میدهد. همه از شجاعت حضرت در شگفت مانده بودند.
عبدالله بن عمار میگوید: به خدا قسم، هیچکس را ندیدم که فرزندانش را کشته باشند، یارانش را کشته باشند و اینگونه استوار و نیرومند در برابر لشکر مقاومت کند.
سپس حضرت برای وداع پنجم به خیمهگاه بازگشتند. این بار به سراغ امام سجاد(علیهالسلام) آمدند.
وقتی کنار بستر امام سجاد رسیدند، بیماری حضرت بسیار شدید شده بود.
تب شدیدی داشتند.
قدرت حرکت نداشتند.
چشمها به زحمت باز و بسته میشد.
سیدالشهدا(علیهالسلام) بر بالین امام سجاد آمدند و دعایی را به ایشان آموختند.
فرمودند: این دعا را مادرم به من آموخته است؛ هنگام بیماری و هنگام شدت یافتن مصائب، این دعا را بخوان.
سپس آن دعا را به امام سجاد(علیهالسلام) تعلیم دادند. با ایشان وداع کردند و ودیعه امامت را به امام سجاد سپردند.
حضرت سکینه جلو آمد.
وقتی دید پدر امر امامت را به امام سجاد میسپارد، فهمید که لحظات آخر فرا رسیده است.
گریان دوید و خود را در آغوش سیدالشهدا(علیهالسلام) انداخت.
آقا متأثر شدند و فرمودند: «لا تحرقی قلبی بدمعک حسرةً ما دام منی الروح فی جثمانی». هر پدری نسبت به اشک دخترش حساس است. گریه دختر، دل پدر را میشکند نمیتواند ببیند. فرمودند: دخترم! قلب مرا با اشکهایت آتش نزن. مادامی که روح در بدن من است، تو گریه کنی و اشک بریزی، قلب من میسوزد.
سپس فرمودند: سکینه جان! اگر بعد از این، شیعیان ما را دیدی، به شیعیان ما بگو هرگاه آب سرد مینوشند، به یاد تشنگی ما باشند.
این روایت از امام سجاد(علیهالسلام) است که سیدالشهدا(علیهالسلام) چنین سفارشی را به حضرت سکینه کردند.
این شعری هم که خوانده میشود: «شیعتی...» شعر خود حضرت سکینه است؛ یعنی حضرت سکینه شاعر بودهاند و همان سفارش سیدالشهدا(علیهالسلام) را به صورت شعر درآوردهاند.
این شعر حضرت سکینه است که:
شیعتی...
امام حسین(علیهالسلام) پس از این ندا، دوباره به سوی لشکر بازگشتند.
این بار مقابل لشکر ایستادند و شروع به سخن گفتن کردند و برای آخرین بار اتمام حجت نمودند.
در حالی که بر شمشیر خود تکیه داده بودند، با صدای بلند فرمودند: «أنشدکم الله، هل تعرفونی؟» شما را به خدا قسم، آیا مرا میشناسید؟
همه گفتند:
آری، میشناسیم. تو فرزند رسول خدایی. سبط پیامبری.
فرمودند: «أنشدکم الله، هل تعلمون أن جدی رسول الله؟» شما را به خدا قسم، میدانید که جد من رسول خداست؟
گفتند:
آری، میدانیم.
فرمودند: «أنشدکم الله، هل تعلمون أن أمی فاطمة بنت محمد؟»
میدانید که مادرم فاطمه دختر پیامبر است؟
گفتند: آری، میدانیم.
فرمودند: «أنشدکم الله، هل تعلمون أن أبی علی بن أبیطالب؟»
میدانید که پدرم علی بن ابیطالب است؟
گفتند: آری، میدانیم.
فرمودند: «أنشدکم الله، هل تعلمون أن جدتی خدیجة؟» میدانید که خدیجه، مادربزرگ من است؟
گفتند: آری، میدانیم.
فرمودند: «أنشدکم الله، هل تعلمون أن حمزة سیدالشهداء عمی؟» میدانید که حمزه سیدالشهدا عموی من است؟
گفتند: آری، میدانیم.
فرمودند: «أنشدکم الله، هل تعلمون أن جعفر الطیار فی الجنة عمی؟» میدانید که جعفر طیار در بهشت، عموی من است؟
گفتند: آری.
سپس فرمودند: آیا به شما نرسیده است که رسول خدا درباره من و برادرم فرمود: «هذان سیدا شباب أهل الجنة»؟ آیا این سخن را از پیامبر خود شنیدهاید یا نه؟
اگر آنچه میگویم را تصدیق میکنید ـ و آن حق است ـ به خدا قسم از روزی که دانستهام خدا از دروغ بیزار است، هرگز دروغی نگفتهام.
و اگر مرا تکذیب میکنید و حرف مرا تصدیق نمیکنید، در میان شما کسانی هستند که اگر از آنان بپرسید، سخن مرا تأیید خواهند کرد.
از جابر بن عبدالله انصاری بپرسید.
از ابوسعید خدری بپرسید.
از سهل بن سعد ساعدی بپرسید.
از زید بن ارقم بپرسید.
از انس بن مالک بپرسید.
همه آنان به شما خبر خواهند داد که پیامبر درباره من و برادرم چنین سخنی فرموده است.
آیا هیچکدام از اینها سبب نمیشود که از ریختن خون من دست بردارید؟
چرا خون مرا حلال میشمارید؟ در حالی که پدرم صاحب حوض کوثر است و مردمانی را از آن حوض سیراب میکند.
چرا خون مرا حلال میدانید؟
لشکر فریاد زد: ای حسین! همه این مطالب را میدانیم؛ اما تو را رها نخواهیم کرد تا از شدت تشنگی جان بدهی.
این پاسخ را به سیدالشهدا(علیهالسلام) دادند.
حضرت در جواب فرمودند: آیا نمیبینید که آب فرات همچون شکم ماهی موج میزند؟
یهود و نصارا از این آب مینوشند.
سگها و خوکها از این آب مینوشند.
اما فرزندان رسول خدا از شدت تشنگی دارند جان میدهند
حضرت این سخنان را فرمودند و سپس به خیمه بازگشتند.
در وداع ششم، اهلبیت را صدا زدند:
یا سکینه...
یا زینب...
یا امکلثوم...
یا رقیه...
علیکن منی السلام...
حضرت زینب(سلاماللهعلیها) جلو آمدند.
حضرت فرمودند: «یا أختاه، أوصیکِ بنفسک خیراً.» خواهرم! تو را به صبر، رضا و پایداری سفارش میکنم. در برابر آنچه بر ما میگذرد، مقاوم باش.
حضرت سکینه جلو آمد و گفت: بابا! آیا دیگر تسلیم مرگ شدهاید؟
فرمودند: بله دخترم. «کیف لا یستسلم للموت من لا ناصر له و لا معین؟» کسی که نه یاوری دارد و نه مددکاری، چگونه تسلیم مرگ نشود؟
دیگر کسی برای من باقی نمانده است.
سپس در همین جا از حضرت زینب(سلاماللهعلیها) پیراهنی کهنه طلب کردند.
فرمودند: «ائتونی بثوب لا یرغب فیه أحد.»
لباسی برای من بیاورید که کسی به آن رغبت نکند.
برای آنکه پس از شهادتم، بدن مرا برهنه نکنند. آن جامه را آوردند.
سیدالشهدا(علیهالسلام) آن پیراهن را زیر لباسهای خود پوشیدند. از خیمه بیرون آمدند.
آمدند تا سوار بر اسب شوند.
خواهرش بر سینه و سر میزد...
عنان اسب را گرفت...
بر سر راه ایستاد...
و سیل اشکش، راه را حیران کرده بود...
برادر را گرفت. چرا این کار را در خیمه نکرد؟ برای اینکه او زن و بچه طاقت نداشتند. آقا فرمودند: «چند قدم بیا پایینتر.» به پایین آمد. لبها را گذاشت بر حنجره حضرت
آقا سیدالشهدا(علیهالسلام) به میدان آمدند. این دیگر آخرین مرحله بود. حضرت، دشمن را دیدند که جلو آمده تا جایی که کاملاً به ایشان نزدیک شده بود. حضرت آمدند به تل زینبیه. دشمن حمله میکرد و باز حضرت یورش میبردند. دشمن به عقب میرفت و برمیگشت سر جای خود. هر وقت که سر جای خود بودند، با صدای بلند فریاد میزدند: «لا حول و لا قوة الا بالله» تا اهل خیمه بدانند هنوز آقا زندهاند و هنوز در قید حیات هستند.
دشمن حمله کرد. یک مرتبه در داخل خیمه، آقازادهای؛ عبدالله بن حسن، آقازاده ده یا یازده ساله، کوچکترین فرزند امام حسن مجتبی(علیهالسلام)، از خیمهگاه بیرون آمد. حضرت زینب(سلاماللهعلیها) مشاهده کردند که این بچه از زیر دست و پا رد شد، خود را به وسط میدان رساند و از زیر دست و پای اسبها خود را به آقا رساند.
حضرت تکیه داده بودند به تل زینبیه. بچه خود را به دامن آقا رساند و صدا زد: «آقا! چرا اینجا نشستهاید؟ چرا تکیه به کوه دادهاید؟ دشمن دارد میآید، برخیزید و بجنگید.»
مشغول شیرینزبانی بود که بیحیایی جلو آمد. بچه را از آغوش سیدالشهدا(علیهالسلام) جدا کرد. در همان حال، حضرت از جا حرکت کردند و به دشمن حمله بردند.
بیحیایی از دور سنگی برداشت و به پیشانی نازنین سیدالشهدا(علیهالسلام) زد. سنگ به پیشانی مبارک حضرت اصابت کرد، استخوان پیشانی شکست و خون جاری شد. آقا دامن پیراهن را بالا زدند تا خون را از دو چشم نازنین خود پاک کنند.
در همین هنگام، دومین تیر سهشعبهای در قلب نازنین ابیعبدالله(علیهالسلام) نشست و از قلب شکافته حضرت خون جاری شد.
دیگر آقا توان نداشتند. ذوالجناح، این اسب تربیتشده، فهمید که حضرت دیگر توان ادامه ندارند. به کنار تل آمد، جایی گودتر و در کنار دیوارهای پیدا کرد و پهلو خالی کرد تا آقا آهسته از اسب فرود آیند و بر زمین قرار گیرند.
آقا آهسته پیاده شدند تا از اسب بر زمین قرار گیرند.
ای خدا...
سنان بن انس جلو آمد و چنان نیزهای بر پهلوی نازنین ابیعبدالله(علیهالسلام) زد که حضرت بر روی زمین افتادند.
از اینجا به بعد، دیگر روضهخوان شما امام زمان(عج) است. اگر زیارت ناحیه مقدسه نبود، کسی نمیتوانست این سخنان را درباره سیدالشهدا(علیهالسلام) بیان کند.
در زیارت ناحیه آمده است: «وَ قَدْ هَوَیْتَ إِلَی الْأَرْضِ جَرِیحاً...» ای جد بزرگوار! از روی اسب بر زمین افتادی(پرت شدی)؛ در حالی که تشنه بودی و بدنت پارهپاره شده بود.
«تَتَوَاطَؤُ الْخُیُولُ بِحَوَافِرِهَا عَلَیْکَ...»
وقتی بر زمین قرار گرفتی، لشکر از جا جنبید. با اسبها به سوی بدن تو آمدند. هر کجا به بدن مبارکت میرسیدند، نیزهها را دراز میکردند، بدن پارهپاره را بر سر نیزه بلند میکردند و دوباره بر زمین میافکندند.
«قَدْ شَهِدَ الْمَوْتُ جَبِینَکَ...»
عرق مرگ بر پیشانی مبارکت نشسته بود و پهلوهایت باز و بسته میشد. دیگر نشانی از توان در بدن باقی نمانده بود.
«وَ اخْتَلَفَتْ بِالِانْقِبَاضِ وَ الْانْبِسَاطِ شِمَالُکَ وَ یَمِینُکَ...»
آقا با همان حالت و با چشمان نیمهباز، به سوی خیمهگاه و زن و فرزندان خود نگاه میکردند.
در همین هنگام، اسب بیصاحب حضرت با زینی واژگون به سوی خیمهها بازگشت.
«فَلَمَّا رَأَتِ النِّسَاءُ جَوَادَکَ مَخْزِیّاً وَ نَظَرْنَ إِلَی سَرْجِکَ عَلَیْهِ مَلْوِیّاً...»
زن و بچه در خیمه بودند. ناگهان صدایی بلند شد. از میان خیمهها بیرون ریختند؛ شاید آقایشان بازگشته است.
چشمشان که به اسب افتاد، دیدند اسب بیصاحب است و زین واژگون شده است.
«بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ نَاشِرَاتِ الشُّعُورِ، عَلَی الْخُدُودِ لاطِمَاتٍ...»
از خیمهها بیرون آمدند؛ با موهای پریشان، در حالی که بر صورتهای خود سیلی میزدند و فریاد میکشیدند: «وا محمداه، وا حسیناه.»
سپس به سوی گودی قتلگاه حرکت کردند.
پدر چه حالی وارد قتلگاه شدند؟
وقتی آمدند که: «وَ الشِّمْرُ جَالِسٌ عَلَی صَدْرِکَ...» شمر بر سینه مبارک حضرت نشسته بود.
اَللّهُمَّ اِنی اَسْئَلُکَ بِاسْمِکَ الْعَظیمِ الاَعْظَمِ، اَلْاَعَزِّ الْاَجَلِّ الْاَکْرَمِ
الهی بالحسین یا الله...
اللهم عجل لولیک الفرج و سهل المخرج و اجعلنا من انصاره و اعوانه و الذابین عنه و المستشهدین بین یدیه.
خدایا فرج مولای ما را تعجیل بفرما. دست ما را به دامن اربابمان صاحبالزمان(عج) برسان.
خدایا، منتقم مظلومیت خون ابیعبدالله(علیهالسلام) و همه شهیدان، وجود مقدس بقیةالله(عج) است؛ فرجش را تعجیل بفرما.
قلب نازنینش را از ما خوشنود و راضی بگردان.
این اشکها، نالهها و عشقهای ما را منظور نظر حضرتش قرار بده.
خدایا، نوکری و خدمت درگاه سیدالشهدا(علیهالسلام) را تا دم مرگ از ما زایل مگردان.
خدایا، در دنیا و آخرت حسینی بودن را از ما جدا مگردان.
خدایا، ما را با ابیعبدالله الحسین(علیهالسلام)، یاران و شهدای کربلای آن حضرت محشور و منشور بفرما.
خدایا، ارواح مطهر شهدای ما، روح مطهر امام بزرگوار ما و روح مطهر امام شهید مظلوم ما را که با شهادتش کربلا را برای ما تجدید کرد، از اشک و عشق ما بهرهمند بگردان.
پروردگارا، دشمنان ناپاک ما که دشمنان تو هستند، از صفحه روزگار برانداز.
مقام معظم رهبری را در پناه اشکها، عشقها و ارادتهای ما به اهلبیت(علیهمالسلام)، از همه خطرات مصون و محفوظ بدار و با قدرت، نصرت و توفیق خدمت به اسلام و مسلمین عنایت بفرما.
پروردگارا، حوائج مشروعه این جمع را برآورده به خیر بفرما.
خدایا، ما عزاداران سیدالشهدا(علیهالسلام) بر فرش امام رضا(علیهالسلام) عزاداری کردیم و بر فرش امام رضا(علیهالسلام) اشک ریختیم؛ خدایا مزد این عزاداری را از دست باکفایت علی بن موسی الرضا(علیهالسلام) نصیب و روزی همه ما بفرما.
اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً.
بحق محمد و آله الطاهرین.
والفاتحة مع الصلوات.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.











نظر شما